پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

پارسا و مهرسا

چمدان

در كل چمدان نقش زيادي در زندگي من داشته و دارد ،اما مهمترين نقش انرا من هر 2 هفته ميبينم كه مامانم وسايلهاي من  و خودش را جمع ميكند ، يكبار براي اينكه بريم خونه ماما جونم و 2 هفته بعدش بريم خونه خودمان براي همين هم حس من به چمدان نميدونم بايد خوب باش يا بد اما الان ميدونم كه حسم اصلا  خوب نيست ...
30 آبان 1390

مامان خوشحال ميشود

براي اولين بار٢٨ ابان مامان رو صدا زدم مامانم تو اشپزخونه داشت صبحانه ميخورد و من بغل مامان جونم بودم كه يكدفعه گفتم مامان و ديدم كه مامانم با چه سرعتي اومد پيشم ومنو بغل كرد و  كلي ابراز خوشحالي كرد من در 24 ساعت گذشته كه اين كلمه رو ياد گرفتم شايد بيشتر از 100 بار تكرار كردم بخصوص موقع خواب اينم يكي ديگه از نشونه هاي بزرگ شدن من
30 آبان 1390

xxxl

اگه انقدر كه مامانم دوست داره من غذا بخورم ميخوردم اينطوري ميشدم اونوقت هيچكي منو دوست نداشت ...
25 آبان 1390

دامنه لغات

اين روزها لغاتي كه من ميشناسم زياد شدن  ساعت همه جا به راحتي پيداش ميكنم ميدونم كه يك جايي روي ديواره،بعضي وقتها هم صداش ميكنم ميگم عت توپ كه عاشقش هستم از بين تمام اسباب بازيهام از همه بيشتر دوستش دارم و صداش ميكنم پو  مامانم رو هم كه ميشناسم، گل ، پارسا : تعجب نداره از اونجايي كه همه ديوارهاي خونه پر شده از قاب عكسهام تا ميگن پارسا كو سريع پيداش ميكنم، بابا البته كه ميشناسمش اما خوب عكس  داماديش رو بيشتر ميشناسم، داغ :رادياتور شوفاژ موتور ، هاپو، قورباغه اينا جز اسباب بازيهام هستن ، تردميل، ابميوه گيري: البته اسمش هوووووووو است ،پيشي رو هم تو خيابون پيداش ميكنم پاي خودم رو هم ميشناسم ، دس دسي هم ميكنم  ...
24 آبان 1390

ديزي

ومن هم جزء ديزي خورهاي روي زمين شدم عجب غذاي خوشمزه اي هستش اين ابگوشت ...
24 آبان 1390

تولد مامان

يك روز بابايي با گل و كيك و كادو اومد خونه  ومن كلي از ديدن گل ذوق زده شدم اما  اونها مال من نبودند بلكه تولد ماماني بود  كه چون ميدونم مامانم دوست نداره سنشو بگم نميگم تولد چند سالگيش بود اما مطلب مهم اين بود كه بابايي از طرف من هم يك كادوي خوشگل خريده بود  دستش درد نكنه ...
24 آبان 1390

كفش...

موقع رفتن به بیرون که شد علاوه بر اون همه لباس یک چیز دیگه هم پام کردن  ومن خوشحال از اینکه دو تا بند انقدر به من نزدیک هستند شروع به بازی باهشون کردم بعدش حوصله ام سر رفت کمی آرومم کردن و حواسمو پرت کردن و دیگه همه آماده شدیم بریم بیرون اما نتیجه ای که گرفتم این بودکه از این به بعد باید با کفشهام برم بیرون به دو دلیل هم اینکه هوا سرد شده هم اینکه من خیلی دوست دارم منو راه ببرن پس باید کفشامو دوست داشته باشم ...
22 آبان 1390
1